سرزمین گوجه های سبز

برای‌ پنهان کردن ترس از یکدیگر، دائم می خندیدیم؛ اما ترس همیشه برای‌ نشان دادن خود راه خروجی می‌ یافت. اگر حالت صورتمان را کنترل می‌ کردیم به صدایمان می‌ خزید. اگر مواظب صورت و صدایمان بودیم و اصلا بهش فکر نمی‌ کردیم به سوی‌ انگشتانمان سر می خورد، زیر پوست آدم می‌ رفت و همان جا می‌ ماند؛ یا به دور اشیاء نزدیک می‌ پیچید...! ... احمق یا هوشمند بودن، دلیلی برای دانستن یا ندانستن چیزی نیست. بعضی ها خیلی می دانند، ولی نمی شود آنها را باهوش دانست. بعضی ها هم زیاد نمی دانند، ولی نمی شود آنها را احمق تصور کرد. معرفت و سفاهت را تنها خدا به آدم می بخشد...! ... تا به امروز نتوانسته‌ام از گوری عکس بگیرم؛ اما از کمربند، پنجره، فندق، و طناب، عکس می‌گیرم. از نظر من هر مرگی شبیه یک کیسه است. ادگار گفت: ”به هر کسی این را بگویی، فکر می‌کند دیوانه شده‌ای." به نظر من هر کسی می‌میرد، کیسه‌ای لبریز از کلمات، از خودش به جا می‌گذارد؛ و همین‌طور آرایشگران و ناخن‌گیرها را که من همیشه به آن‌ها فکر می‌کنم؛ چون مُرده دیگر احتیاجی به آرایشگر و ناخن‌گیر ندارد. مردگان دگمه‌های‌شان را هم هرگز گم نمی‌کنند...! ... پس ما همه روستایی هستیم. سرهای ما ممکن است زادگاهمان را ترک گفته باشد، اما پاهای ما درست وسط دهکده‌ی دیگری ایستاده است. هیچ شهری در سایه‌ی دیکتاتوری رشد نمی‌کند؛ چون هر چیزی که زیر نظر گرفته شود، حقیر و کوچک می‌ماند..!

 

سرزمین گوجه های سبز / هرتا مولر / مترجم: غلامحسین میرزا صالح

 

دارم این کتاب رو می خونم. فقط یک پیشنهاد خوب برای دوستانی که اهل مطالعه هستند. 

/ 1 نظر / 95 بازدید
مهردخت

سلام. دوستان اهل کتاب دیگه‌ای هم این کتابو بهم توصیه کردند. ولی من نمی‌دونم چرا نتونستم بخونمش. به نظرم تمرکز روش سخت بود. تازگی‌ها دوستم کتاب دیگه‌ای از مولر ترجمه کرده به اسم قرار ملاقات که اونو راحت‌تر خوندم. حالا بعد دو سه سال برگردم بخونمش شاید تونستم این بار.[لبخند]